گفتا که مترس آخر نی منت همی گویم کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر
آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی پرنور از او عالم تبریز از او انور
او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر
1034
مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فردا که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار
ملالت نفزایید دلم را هوس دوست اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالی کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار
1035
ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر گویی که نزد مرگ تو را حلقه به در بر
بندیش از آن روز که دم های شماری تو می زنی و وهم زنت شوی دگر بر
خود را تو سپر کن به قبول همه احکام زان پیش که تیر اجل آید به سپر بر
از آدمی ادراک و نظر باشد مقصود کای رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر
ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطی طوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر
آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست شکر تو نبشتست بر اطراف کمر بر
جز شمس و قمر باصره را نور دگر ده ای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر
از کار جهان سیر شده خاطر عارف عاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر
دیدست که گر نوش کند آب جهان را بی حضرت تو آب ندارد به جگر بر
گیرم همه شب پاس نداری و نزاری خود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر
آن ها که شب و صبحدم آرام ندیدند ناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر
موسی همه شب نور همی جست و به آخر نوری عجبی دید به بالای شجر بر
یعقوب وطن ساخت به جان طره شب را تا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر
مقصود خدا بود و پسر بود بهانه عاشق نشود جان پیمبر به بشر بر
او ز آل خلیلست و به آفل نکند میل چون خار بود آفل او را به بصر بر
جز دوست خلیلی نپذیرفت خلیلش ور نه تن خود را نفکندی به شرر بر
ای گشته بت جان تو نقشی و کلوخی انکار تو پس چیست به عباد حجر بر
یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفت ای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر
بر نقد زن ای دوست که محبوب تو نقدست ای چشم نهاده همه بر بوک و مگر بر
بربستم لب را ز ره چشم بگویم چیزی که رود مستی آن کله سر بر
نی نی بنگویم که عجب صید شگرفست مرغ نظرست و ننشیند به خبر بر
1036
ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر آخر نظری کن به نظربخش فکر بر
ای طالب و ای عاشق بنگر به طلب بخش بنگر به موثر تو چه چفسی به اثر بر
بچه های پایین شهر...
ما را در سایت بچه های پایین شهر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: nader
بازدید: 112
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:19