چون ستاره شب تاریک پی مه گردند چو مه چارده رخسار منور گیرند
گر بمانند یتیم از پدر و مادر خاک پدر و مادر روحانی دیگر گیرند
چون ببینند که تن لقمه گورست یقین جان و دل زفت کنند و تن لاغر گیرند
بس کن این لکلک گفتار رها کن پس از این تا سخن ها همه از جان مطهر گیرند
778
از دلم صورت آن خوب ختن می نرود چاشنی شکر او ز دهن می نرود
بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکن گر برفت از دل تو از دل من می نرود
بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو بوالحسن نیز درافتاد و حسن می نرود
جان پروانه مسکین ز پی شعله شمع تا نسوزد پر و بالش ز لگن می نرود
همه مرغان چمن هر طرفی می پرند بلبل از واسطه گل ز چمن می نرود
مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پرد وز امید نظر دوست ز تن می نرود
زن ز شوهر ببرد چون به تو آسیب زند مرد چون روی تو بیند سوی زن می نرود
جان منصور چو در عشق توش دار زدند در رسن کرد سر خود ز رسن می نرود
جان ادیم و تو سهیلی و هوای تو یمن از پی تربیت تو ز یمن می نرود
چون خیال شکن زلف تو در دل دارم این شکسته دلم از عشق شکن می نرود
گر سبو بشکند آن آب سبو کی شکند جان عاشق به سوی گور و کفن می نرود
حیله ها دانم و تلبیسک و کژبازی ها جان ز شرم تو به تلبیس و به فن می نرود
779
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد
نه به یک بار نشاید در احسان بستن صافی ار می ندهی کم ز یکی جرعه درد
همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد هیچ کس بی تو در آن حجره ره راست نبرد
گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد
آستینم ز گهرهای نهانی پر دار آستینی که بسی اشک از این دیده سترد
شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد
دل آواره اگر از کرمت بازآید قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد
این جمادات ز آغاز نه آبی بودند سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد
خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است چون برون آید از جای ببینش همه ارد
مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد
780
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش بجز از وصل تو خشنود نکرد
آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد
گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد
آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر آنچ پشه به دماغ و سر نمرود نکرد
گر چه آن لعل لبت عیسی رنجورانست دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد
جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد زانک جز زلف خوشت را زره و خود نکرد
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد
هین خمش باش که گنجیست غم یار ولیک وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد
بچه های پایین شهر...
ما را در سایت بچه های پایین شهر دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: nader
بازدید: 109
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 18:41